یکی بود یکی نبود
یه پسر بچه ای بود
به نام محمدمهدی
که خیلی تنها بود
آدما دور و برش بودن ولی
اون با کسی راحت نبود
دنیا براش سخت میگذشت
شباش سرد بود
روزاش تلخ
غماش تو دلش تلنبار شده بود
هیشکیو نداشت که بتونه
احساسشو بهش بگه و
حس نکنه قراره ازش ضربه بخوره
برا همینم
یه دیوار بزرگ دور قلبش ساخت و
خودشو زندونی کرد
خود واقعیشو
با همه احساساش
تو اون زندون تاریک
گیر انداخت و تنها گذاشت.
یه روزی از روزا
موقع اوج دلگیری پاییز
یه قدم مونده به زمستون
درای آسمون وا شد و
یه فرشته اومد و
از غریبگی تا پشت دروازه قلب محمدمهدی رو
تو یه چشم بهم زدن طی کرد
محمد با همون اولین نگاه
با اولین جملات
حس کرد بعد سالها گم شدن
پیدا شده
حس کرد از غربت برگشته و به خونه رسیده
با اولین نفسای ریحان، فرشتهی محمد
نفساش شروع کرد به گرم شدن
قلبش دوباره شروع کرد به تپیدن
و دیوارای بزرگ و زمخت زندون به لرزه درومد
و دهم آذر ماه
تو آخرین ساعتای شب
ریحان با فقط یه کلمه
تموم دیوارای اون زندون رو فرو ریخت
و قلب محمد رو آزاد کرد
از اون لحظه تا امروز
دو ساله که
تپش به تپش
قلب محمد تنها نیست
ریحان مونس همه لحظه هاشه
و محرم همه اسرارش
دوساله که محمد
جونشو برا ریحان میده
و نفس از نفسش جدا نمیکنه.
محمد عاشق ریحان شده
و ریحان عاشق محمد
و ما امروز، دوسالگی این عشق رو
جشن میگیریم.
خدا مواظب قلب هر دوتاشون باشه و
تا همیشه حالشونو خوب نگه داره و
خوشبختشون کنه
برچسب:
نویسنده: پارسا کمالی